تبلیغات
siavash - مطالب ابر تور ارزان
 
درباره وبلاگ


...
کنون که می روی
تمام عزم لحظه های من ، فدای عزم لحظه های تو
شبانگاه بی فروغ من ، ستاره پوش کهکشان راه تو
نفس ، سیاه پوش رفتنت
که تارو پود جان من ، غریق در عزای مرگ وعده های تو
...
کنون که می روی، برو...
خدا نگهدار تو!

مدیر وبلاگ : مهندس سیاوش
نویسندگان
صفحات جانبی
نظرسنجی
نظرتون در مورد سایتم چیه؟







جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
siavash
دوستانی بدست آر صدیق و وفادار نه در شمارش بسیار





  ساحل "بایا دو سانچو" واقع در مجمع الجزایر "فرناندو دی نوروها" به مدت 2 سال در جایگاه نخست برترین سواحل دنیا قرار گرفته بود.

امسال در فهرست تازه سایت "تریپ ادوایزر" که به نوعی خود گردشگران به بهترین مقصدهای دنیا رای می دهند این جایگاه به ساحل جزایر "تورکس و کایکوس" واقع در دریای "کارائیب" رسیده است.

در فهرست دیگر تریپ ادوایزر ،بهترین ساحل آمریکا :ساحل "کلیرواتر" فلوریدا، بهترین ساحل اروپا: ساحل "پلایا دو سز الیتس" در فورمنتارا، اسپانیا و بهترین ساحل آسیا :ساحل "Ngapali" در میانمار انتخاب شدند.

و اما در ادامه 10 ساحل برتر سال 2016 از نگاه تریپ ادوایزر را می خوانید که پیشنهادی برای بهار و تابستان پیش رو هستند.

جایگاه اول: ساحل جزایر "تورکس و کایکوس" واقع در دریای "کارائیب"
  جالبترین ساحل های دنیا, زیبارتین سواحل جهان

    ساحل جزایر "تورکس و کایکوس" واقع در دریای "کارائیب"

 
جایگاه دوم: ساحل "بایا دو سانچو" واقع در مجمع الجزایر "فرناندو دی نوروها" ،برزیل 

جالبترین ساحل های دنیا, زیبارتین سواحل جهان

 ساحل "بایا دو سانچو" واقع در مجمع الجزایر "فرناندو دی نوروها" ،برزیل

  
جایگاه سوم: ساحل "پلایا پارازیو" در "کایو لارگو" ،کوبا

جالبترین ساحل های دنیا, زیبارتین سواحل جهان

   ساحل "پلایا پارازیو" در "کایو لارگو" ،کوبا

 

جایگاه چهارم: ساحل "آنسه لازیو" در "سیشل"(جزیره ای در اقیانوس هند)

جالبترین ساحل های دنیا, زیبارتین سواحل جهان

 ساحل "آنسه لازیو" در "سیشل"(جزیره ای در اقیانوس هند)

 
جایگاه پنجم: ساحل "کایو دو آگوآ" در مجمع الجزایر "لوس روکوئز" ،ونزوئلا

  جالبترین ساحل های دنیا, زیبارتین سواحل جهان

   ساحل "کایو دو آگوآ" در مجمع الجزایر "لوس روکوئز" ،ونزوئلا

 
جایگاه ششم: ساحل "فلامینکو" در "کولبرا" ،پورتوریکو   

جالبترین ساحل های دنیا, زیبارتین سواحل جهان

 ساحل "فلامینکو" در "کولبرا" ،پورتوریکو


جایگاه هفتم: ساحل "پلایا دو سز الیتس" در فورمنتارا،اسپانیا  

جالبترین ساحل های دنیا, زیبارتین سواحل جهان

ساحل "پلایا دو سز الیتس" در فورمنتارا،اسپانیا

 

جایگاه هشتم: ساحل "Ngapali" در میانمار  

جالبترین ساحل های دنیا, زیبارتین سواحل جهان

 ساحل "Ngapali" در میانمار

 
جایگاه نهم: ساحل "وست بی" در جزایر "بی" ،هندوراس     

جالبترین ساحل های دنیا, زیبارتین سواحل جهان

ساحل "وست بی" در جزایر "بی" ،هندوراس

 
جایگاه دهم: ساحل "ناکپن" در "ال نیدو" ،فیلیپین      

جالبترین ساحل های دنیا, زیبارتین سواحل جهان

   ساحل "ناکپن" در "ال نیدو" ،فیلیپین

 





نوع مطلب :
برچسب ها : ارز، ارمنستان، تور ارزان،
لینک های مرتبط :


شنبه 7 فروردین 1395 :: نویسنده : مهندس سیاوش
نظرات ()
روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو نوشته بود: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.
عصر آنروز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدمهای او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید، که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.
مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است، ولی روی تابلوی او نوشته شده بود: امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم.محمد شاهمیری از تهران




نوع مطلب :
برچسب ها : ارمنستان، گرجستان، اقامت، ویزا، ثبت شرکت، تور ارزان،
لینک های مرتبط :


شنبه 15 آذر 1393 :: نویسنده : مهندس سیاوش
نظرات ()
یکی از دوستام تعریف می کرد : “با اتوبوس از یه شهر دیگه داشتم میومدم یه بچه ء ۵-۶ ساله رو صندلی جلویی بغل مامانش یه شکلات کاکایویی رو هی میگرف طرف من هی میکشید طرف خودش. منم عصبانی شدم  ایندفعه که بچه شکلاتو آورد یه گاز بزرگ زدم!بچه یکم عصبانی شد ولی مامان باباش بهش یه شکلات دیگه دادن.خیلی احساس شعف میکردم که همچین شیطنتی کردم.
یکم که گذشت دیدم تو شکمم داره یه اتفاقایی میوفته.رفتم به راننده گفتم آقا نگه دار من برم دستشویی.
خلاصه حل شد.یه ربع نگذشه بود باز همون اتفاق افتاد.دوباره رفتم…سومین بار دیگه مسافرا چپ چپ نیگا میکردن.
اینبار خیلی خودمو نگه داشم دیدم نه انگار نمیشه رفتم راننده گفت برو بشین ببینیم توام مارو مسخره کردی…
رفتم نشستم سر جام از مامان بچه پرسیدم ببخشید این شکلاته چی بود؟
گفت این بچه دچار یبوسته، ما روی شکلاتا مسهل میمالیم میدیم بچه میخوره!!!خلاصه خیلی تو مخمصه گیر کرده بودم.خیلی به ذهنم فشار آوردم بالاخره به خانومه گفتم ببخشید بازم ازین شکلاتا دارین؟گف بله و یکی داد..رفتم پیش راننده گفتم باید اینو بخورین. الا و بلا که امکان نداره دستمو رد کنین.خلاصه یه گاز خوردو من خوشحال اومدم سر جام . ده دقیقه طول نکشید راننده ماشینو نگه داشت!!!منم پیاده شدم و خوشحال از نبوغی که به خرج دادم! یه ربع بعد باز ماشینو نگه داشت…! بعد منو صدا کرد جلو گفت این چی بود دادی به خورد من؟ گفتم آقا دستم به دامنت منم همین مشکلو داشتم! کار همین شکلاته بود!شما درکم نمیکردین! خلاصه راننده هر یه ربع نگه میداشت منو صدا میکرد میگفت هی جوون! بیا بریم!
نتیجه اخلاقی : وقتی دیگران درکتون نمی کنند ، یه کاری کنید درکتون کنند.!!!
علی ناوک




نوع مطلب :
برچسب ها : ارمنستان، گرجستان، دلار، ثبت شرکت، اقامت، ویزا، تور ارزان،
لینک های مرتبط :


شنبه 15 آذر 1393 :: نویسنده : مهندس سیاوش
نظرات ()
چه ازدواج کرده باشید، چه نکرده باشید، باید این را بخوانید!وقتی آن شب از سر کار به خانه برگشتم، همسرم داشت غذا را آماده می کرد، دست او را گرفتم و گفتم، باید چیزیرا به تو بگویم. او نشست و به آرامی مشغول غذا خوردن شد. غم و ناراحتی توی چشمانش را خوب می دیدم.یکدفعه نفهمیدم چطور دهانم را باز کردم. اما باید به او می گفتم که در ذهنم چه می گذرد. من طلاق می خواستم. به آرامی موضوع را مطرح کردم. به نظر نمی رسید که از حرفهایم ناراحت شده باشد، فقط به نرمی پرسید، چرا؟از جواب دادن به سوالش سر باز زدم. این باعث شد عصبانی شود. ظرف غذایش را به کناری پرت کرد و سرم داد کشید، تو مرد نیستی! آن شب، دیگر اصلاً با همحرف نزدیم. او گریه می کرد. می دانم دوست داشت بداندکه چه بر سر زندگی اش آمده است. اما واقعاً نمی توانستم جواب قانع کننده ای به او بدهم. من دیگر دوستش نداشتم، فقط دلم برایش می سوخت.با یک احساس گناه و عذاب وجدان عمیق، برگه طلاق را آماده کردم که در آن قید شده بود می تواند خانه، ماشین، و 30% از سهم کارخانه ام را بردارد. نگاهی بهبرگه ها انداخت و آن را ریز ریز پاره کرد. زنی که 10 سال زندگیش را با من گذرانده بود برایم به غریبه ای تبدیل شده بود. از اینکه وقت و انرژیش را برای من به هدر داده بود متاسف بودم اما واقعاً نمی توانستم به آن زندگی برگردم چون عاشق یک نفر دیگر شده بودم. آخر بلند بلند جلوی من گریه سر داد و این دقیقاً همان چیزی بود که انتظار داشتم ببینم. برای من گریه او نوعیرهایی بود. فکر طلاق که هفته ها بود ذهن من را به خودمشغول کرده بود، الان محکم تر و واضح تر شده بود.روز بعد خیلی دیر به خانه برگشتم و دیدم که پشت میز نشسته و چیزی می نویسد. شام نخورده بودم اما مستقیمرفتم بخوابم و خیلی زود خوابم برد چون واقعاً بعد از گذراندن یک روز لذت بخش با معشوقه جدیدم خسته بودم. وقتی بیدار شدم، هنوز پشت میز مشغول نوشتن بود. توجهی نکردم و دوباره به خواب رفتم.صبح روز بعد او شرایط طلاق خود را نوشته بود: هیچ چیزی از من نمی خواست و فقط یک ماه فرصت قبل از طلاق خواسته بود. او درخواست کرده بود که در آن یک ماه هر دوی ما تلاش کنیم یک زندگی نرمال داشته باشیم. دلایل او ساده بود: وقت امتحانات پسرمان بود و او نمی خواست که فکر او بخاطر مشکلات ما مغشوش شود.برای من قابل قبول بود. اما یک چیز دیگر هم خواسته بود. او از من خواسته بود زمانی که او را در روز عروسیوارد اتاقمان کردم به یاد آورم. از من خواسته بود که در آن یک ماه هر روز او را بغل کرده و از اتاقمان به سمت در ورودی ببرم. فکر می کردم که دیوانه شده است. اما برای اینکه روزهای آخر با هم بودنمان قابل تحمل تر باشد، درخواست عجیبش را قبول کردم.درمورد شرایط طلاق همسرم با معشوقه ام حرف زدم. بلندبلند خندید و گفت که خیلی عجیب است. و بعد با خنده و استهزا گفت که هر حقه ای هم که سوار کند باید بالاخره این طلاق را بپذیرد.از زمانیکه طلاق را به طور علنی عنوان کرده بودم من و همسرم هیچ تماس جسمی با هم نداشتیم. وقتی روز اول او را بغل کردم تا از اتاق بیرون بیاورم هر دوی ما احساس خامی و تازه کاری داشتیم. پسرم به پشتم زد و گفت اوه بابا رو ببین مامان رو بغل کرده. اول او را از اتاق به نشیمن آورده و بعد از آنجا به سمت در ورودی بردم. حدود 10 متر او را در آغوشم داشتم. کمی ناراحت بودم. او را بیرون در خانه گذاشتم و او رفت که منتظر اتوبوس شود که به سر کار برود. من هم به تنهایی سوار ماشین شده و به سمت شرکت حرکت کردم.در روز دوم هر دوی ما برخورد راحت تری داشتیم. به سینه من تکیه داد. می توانستم بوی عطری که به پیراهنش زده بود را حس کنم. فهمیدم که خیلی وقت است خوب به همسرم نگاه نکرده ام. فهمیدم که دیگر مثل قبل جوان نیست. چروک های ریزی روی صورتش افتاده بود و موهایش کمی سفید شده بود. یک دقیقه باخودم فکر کردم که من برای این زن چه کار کرده ام.در روز چهارم وقتی او را بغل کرده و بلند کردم، احساس کردم حس صمیمیت بینمان برگشته است. این آن زنی بود که 10 سال زندگی خود را صرف من کرده بود. درروز پنجم و ششم فهمیدم که حس صمیمیت بینمان در حال رشد است. چیزی از این موضوع به معشوقه ام نگفتم. هر چه روزها جلوتر می رفتند، بغل کردن او برایم راحت تر می شد. این تمرین روزانه قوی ترم کرده بود!یک روز داشت انتخاب می کرد چه لباسی تن کند. چند پیراهن را امتحان کرد اما لباس مناسبی پیدا نکرد. آه کشید و گفت که همه لباس هایم گشاد شده اند. یکدفعه فهمیدم که چقدر لاغر شده است، به همین خاطر بود کهمی توانستم اینقدر راحت تر بلندش کنم.یکدفعه ضربه به من وارد شد. بخاطر همه این درد و غصه هاست که اینطور شده است. ناخودآگاه به سمتش رفته و سرش را لمس کردم.همان لحظه پسرم وارد اتاق شد و گفت که بابا وقتش است که مامان را بغل کنی و بیرون بیاوری. برای او دیدن اینکه پدرش مادرش را بغل کرده و بیرون ببرد بخش مهمی از زندگیش شده بود. همسرم به پسرمان اشاره کرد که نزدیکتر شود و او را محکم در آغوش گرفت. صورتم را برگرداندم تا نگاه نکنم چون می ترسیدم در این لحظه آخر نظرم را تغییر دهم. بعد او را در آغوش گرفته و بلند کردم و از اتاق خواب بیرون آورده و به سمت در بردم. دستانش را خیلی طبیعی و نرم دور گردنم انداخته بود. من هم او را محکم در آغوش داشتم. درست مثل روز عروسیمان.اما وزن سبک تر او باعث ناراحتیم شد. در روز آخر، وقتیاو را در آغوشم گرفتم به سختی می توانستم یک قدم بردارم. پسرم به مدرسه رفته بود. محکم بغلش کردن وگفتم، واقعاً نفهمیده بودم که زندگیمان صمیمیت کم دارد. سریع سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم. وقتی رسیدم حتی در ماشین را هم قفل نکردم. می ترسیدم هر تاخیری نظرم را تغییر دهد. از پله ها بالا رفتم. معشوقه ام که منشی ام هم بود در را بهرویم باز کرد و به او گفتم که متاسفم، دیگر نمی خواهم طلاق بگیرم.او نگاهی به من انداخت، تعجب کرده بود، دستش را رویپیشانی ام گذاشت و گفت تب داری؟ دستش را از روی صورتم کشیدم. گفتم متاسفم. من نمی خواهم طلاق بگیرم. زندگی زناشویی من احتمالاً به این دلیل خسته کننده شده بود که من و زنم به جزئیات زندگیمان توجهی نداشتیم نه به این دلیل که من دیگر دوستش نداشتم. حالا می فهمم دیگر باید تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روز او را در آغوش گرفته و از اتاق خوابمان بیرون بیاورم. معشوقه ام احساس می کرد که تازه از خواب بیدار شده است. یک سیلی محکم به گوشم زد و بعد در را کوبید و زیر گریه زد. از پله ها پایین رفتم و سوار ماشین شدم. سر راه جلوی یک مغازه گل فروشیایستادم و یک سبد گل برای همسرم سفارش دادم. فروشنده پرسید که دوست دارم روی کارت چه بنویسم. لبخند زدم و نوشتم، تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روز صبح بغلت می کنم و از اتاق بیروم می آورمت.شب که به خانه رسیدم، با گلها دست هایم و لبخندی رویلبهایم پله ها را تند تند بالا رفتم و وقتی به خانه رسیدم دیدم همسرم روی تخت افتاده و مرده است! او ماه ها بود که با سرطان می جنگید و من اینقدر مشغول معشوقه ام بودم که این را نفهمیده بودم. او می دانست که خیلی زود خواهد مرد و می خواست من را از واکنش های منفی پسرمان بخاطر طلاق حفظ کند. حالا حداقل در نظر پسرمان من شوهری مهربان بودم.جزئیات ریز زندگی مهمترین چیزها در روابط ما هستند. خانه، ماشین، دارایی ها و سرمایه مهم نیست. اینها فقط محیطی برای خوشبختی فراهم می آورد اما خودشان خوشبختی نمی آورند.سعی کنید دوست همسرتان باشید و هر کاری از دستتان برمی آید برای تقویت صمیمیت بین خود انجام دهید.با به اشتراک گذاشتن این داستان شاید بتوانید زندگی زناشویی خیلی ها را نجات دهی



نوع مطلب :
برچسب ها : ارمنستان، گرجستان، تور ارزان، ویزا، دلار، ثبت شرکت، پاسپورت،
لینک های مرتبط :


شنبه 15 آذر 1393 :: نویسنده : مهندس سیاوش
نظرات ()
 مردی كت و شلواری با كراواتی زیبا ، قصد طلاق دادن زنش رو داشت .
دوستش علت رو جویا شد و مرد پاسخ داد: این زن از روز اول همیشه می خواست من رو عوض كنه.
منو وادار كرد سیگار و مشروب رو ترك كنم ... طرز پوشیدن لباسم رو عوض كرد ، و كاری كرد تا دیگه قماربازی نكنم، و همچنین در سهام سرمایه گذاری كنم و حتی منو عادت داده كه به موسیقی كلاسیك گوش كنم و لذت ببرم و الان هر هفته جمعه ها هم با دوستانم كه همه آدمهای سرشناسی هستند میرم بازی گلف !

دوستش با تعجب گفت: ولی اینایی كه میگی چیز بدی نیستند !!!!

مرد گفت: خب این رو می دونم ولی حالا حس میكنم كه دیگه این زن در شان من نیست




نوع مطلب :
برچسب ها : ارمنستان، گرجستان، ثبت شرکت، خدمات ملکی، خدمات حقوقی، تور ارزان،
لینک های مرتبط :


شنبه 15 آذر 1393 :: نویسنده : مهندس سیاوش
نظرات ()
روزی مریدان دین زرتشت ازکوروش بزرگ خواستندتابرای سرزمین ایران دعایی کند اوهم این چنین دعاکرد(اهورمزداخدای بزرگ این کشورراازدروغ دورگرداند)همه درآن مجلس ازاین دعاتعجب کردندوهریک ازکوروش دراین موردسوالی کردیکی پرسیدچوابرای نیامدن قحطی دعانکردی کوروش جواب دادانبارهاازغلات وآذوقه پرمیکنم دیگری پرسیدچرابرای یوروش نیاوردن دشمنان دعانکردی اوگفت برای این کارمرزهارومیبندم وسربازهاروزیادترمیکنم وهریک سوالی میپرسیدوکوروش جواب قانع کننده ای میدادتاکه یک نفرگفت ای پادشاه بزرگ دلیل این دعاروخودت برای مابگو ،کوروش بزرگ هم جواب داد ای بزرگان اگردراین سرزمین کسی به دروغ به من حرفی زند ومن ندانم که اوچه درسرداردوبااین دروغ شایداین سرزمین تباهی کشدآن موقع چه بایدکرد،

(پندارنیک ،گفتارنیک ،کردارنیک)




نوع مطلب :
برچسب ها : کورش کبیر، ارمنستان، تور، گرجستان، ثبت شرکت، تور ارزان، اجاره منزل،
لینک های مرتبط :


شنبه 15 آذر 1393 :: نویسنده : مهندس سیاوش
نظرات ()